مولانا محمد بن احمد بيغمى
12
داراب نامه ( فارسى )
بديدند كه جوانى از باغ بيرون آمد و يك ركيبدارى را بكشت . آن ديگران برو حمله كردند ، او دست بتيغ كرد ، آن باقى گريختند . گفتند عجب كسيست . كه از اين باغ بيرون آمد ! بهروز عيار گفت به خدا كه نيست الا بهزاد . گفتند بهزاد در خانهء گلبوى چه كند ؟ بهروز گفت به يزدان پاك كه اين شخص بهزادست بياييد ، تا در پيش او رويم . قدم پيش نهادند و سر راه بر بهزاد گرفتند . بهزاد دست بشمشير كرد . بهروز گفت اى پهلوان بر دوستان نيز تيغ ميكشى ؟ منم بهروز عيار ! بهزاد كه نام بهروز بشنيد خواست كه پياده شود . بهروز بدويد و ركاب بهزاد را ببوسيد . گفت اى پهلوان وقت اين تكلف نيست كه يكى را كشتى و هماكنون از عقب بيرون آيند . بهزاد گفت كاشكى مىآمدند تا كار همه را تمام مىكردم . آن ديگران كيستند ؟ گفت طارق عيار و آشوب و جواندوست قصاب . ايشان نيز بدويدند و دست پهلوان را ببوسيدند . بهزاد ايشانرا بنواخت و پرسش كرد . جواندوست گفت بخانهء ليلى رويم ، و در پيش افتاد تا در ميان بازار رسيدند . ميرفتند تا بر در رباطى رسيدند . در بزدند مرد رباطى بيرون آمد . بهروز گفت مردم غريبيم و مركبى داريم ، ما را حجرهيى بده كه از نظر خلق دور باشد ، تا بنگريم كه فردا حال اين مملكت بكجا ميرسد ؟ قراضهيى برباطى دادند و آن مركب را در حجرهيى كشيدند و در آن حجره را بربستند و روان شدند . خلق شهر جمله در كار بودند و درآمدن و رفتن بودند و هريك سخنى ميگفتند . جواندوست قصاب در پيش ميرفت تا بهزاد را با ياران بخانهء ليلى آورد . ليلى گفت اى فرزند اين جوان ماهرو كيست كه با خود آوردهاى ؟ جواندوست قصاب گفت اى مادر بهزاد است كه درين شهر ناپيدا شده بود . ليلى گفت كجا بود ؟ گفت بخانهء گلبوى دختر ملك مسروق بن عتبه . در حال پهلوان بهمن زرينقبا و پهلوان بهمن زرينكلاه آگاه شدند كه پهلوان بهزاد آمد . او را استقبال كردند و بهزاد را در كنار گرفتند و پرسش كردند كه اى پهلوان درين مدت كجا بودى كه ما عظيم